خرید بک لینک
آن روز که برداشت گفت :بسیار سفر باید تا پخته شود خامی، یک چیزی می دانست سعدی، یک چیز درناک، و من آن درد را تازه حس می کنم. توی قلبم، توی عمیق ترین و دور از دسترس ترین جای قلبم. توی آن گوشه ی تاریک و نمور، لابلای تار عنکبوت ها، کنار آن دیوار زخمی قلبم، یک کلاف پر از گره افتاده. درد است. درد پختگی. خام بودم. باید می رفتم، باید بارم را می بستم. با خودم گفتم کمی سفر خوب است. پخته می شویم. چه می دانستم بلیطم یک طرفه است؟ چه می دانستم برگشتی در کار نیست؟ این سفر مرا نپخت جانا، سوزاند.

برچسب: زمانی که باد بوزد,کتاب زمانی که باد بوزد,باد خنکی که شب بوزد,رمان زمانی که باد بوزد, نویسنده: پندار محبی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 9:36

گاهی سر و کله ی پیرزن های شصت هفتاد ساله ی دوست داشتنی توی زندگی آدم پیدا می شود، گاهی سر و کله ی پیرزن های شصت هفتاد ساله ی نه چندان دوست داشتی، اما محترم. چونکه به هر حال شصت هفتاد سالش است و خب سن بالا برای آدم علاوه بر پوکی استخوان و دندان مصنوعی، عزت و احترام هم می آورد. امتیاز مثبت پیرزن های شصت هفتاد ساله پیرهن های گل گلی و غذای های چرب و چیلی و ترشی لیته های سر سفره هایشان است و صد البته اینکه اکثرشان یا مادر اند یا هم مادر اند هم مادربزگ! امتیاز منفی شان نه مثل لاک پشت راه رفتنشان است، نه لیوان دندان مصنوعی غم انگیز بالای سرشان، امتیاز منفی شان فقط

برچسب: نویسنده: پندار محبی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 16:35

-آرزوت چیه؟

-خوشبختی تو!

-آرزوی منم همینه!

-چی؟

-خوشبختی خودم دیگه!

-آها...!

برچسب: نویسنده: پندار محبی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 16:35

من آدمی هستم که فحش می دهم، اما توی دلم. از یک چنین آدمی انتظار عاشق شدن داری؟ ساده ای عزیزم، ساده ای!

برچسب: دل و جگر,دل و جگر در لندن,دل و جگر مرغ,دل و جگر بوقلمون,دل و جگر در بارداری,دل و جگر گوسفندی,دل و جگر سلطان,دل و جگر گاو,دل و جگر شترمرغ,دل و جگر کبابی, نویسنده: پندار محبی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 4:29

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند توام آزادم

برچسب: حاشا,حاشا و کلا,حاشاك,فحاشا لي ان افتخر,حاشاه ان يرد قلبا,حاشا لله ماهذا بشرا, نویسنده: پندار محبی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:45

من خر عاشق شدن بلد نیستم. اگر بخواهم عاشق شوم آبرو حیثیت برای خودم نمی گذارم. این را بفهم جانا. فیتیله را بکش پایین. بیا توافقی عاشق شویم. یعنی تو بشو عاشق، من بشوم معشوق، اینطوری آبرو مندانه تر هم هست.

برچسب: توافقی به انگلیسی,توافقی طلاق,توافقی فرابورس,بازار توافقی, نویسنده: پندار محبی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 7:45

وقتی مو توی غذایت پیدا کردی همان قسمتی که مو تویش بوده را بردار بنداز دور، بقیه ی غذا که تقصیری ندارد! بدبختی آدم ها همین است که کل را فدای جز می کنند...

برچسب: نویسنده: پندار محبی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 23:20

لذت چیست؟ بار گذاشتن خورشت قیمه و هر نیم ساعت چشیدن آن، هی نمک اضافه کردن و فلان ادویه را از توی کشو درآوردن و هم زدن خورشت و باز چشیدن! ترشی گل کلم گذاشتن در اواخر شهریور! قالب زدن شیرینی نخودی و هر پنج دقیقه چک کردن فر!... آشپزی وظیفه ی زن نیست ولی یکی از بزرگترین لذت های زندگی زن است. زنی که از این کار لذت نبرد واقعا احمق است. و مردی هم که این لذت را برای زن به وظیفه تبدیل کند یک هیولای خرفت بی شاخ و دم بیشتر نیست.

برچسب: نویسنده: پندار محبی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 23:20

ترس را دوست دارم. وقتی که می ترسم تو را درست کنارم حس می کنم. هر دفعه هم یکجوری، می ایستی کنارم و بدون اینکه نگاهم کنی دستم را میگیری، روبرویم می ایستی و لبخند گرم می زنی، سرت را پایین می آوری و چشمک می زنی، یا گاهی هم نور می شوی و تمام فضا را پر می کنی، یک جوری که دیگر هیچ چیز جز تو نیست، انگار هیچ وقت هم نبوده، آن موقع هاست که حس می کنم می دانم کی هستی، فقط همان جور وقت هاست که می شناسمت. بعد، وقتی که تمام می شود باز یادم می رود، دلم تنگ می شود و می گردم دنبالت، دنبال همان حس تو، حس با تو بودن، یا حس با من بودن... ترس را دوست دارم.

برچسب: نویسنده: پندار محبی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 23:20

می دانی ما دکترها باید به مرگ عادت کنیم. باید از علامت هایش نترسیم. اما من ترسیدم. انگار یک طوفانی آمد، همه ی سیم های اعصاب و مغزم را پاره کرد و روی هم انداخت و قاطی کرد. دیدم سر دلم یک چیزی شکست و ریخت. اینها خیال می کنند من دیوانه شده ام. اما من دیوانه نیستم، فقط دلم خیلی خیلی تنگ است.

سیمین دانشور

برچسب: سووشون,سووشون دانلود,سووشون سيمين دانشور,سووشون به چه معناست,سووشون download,سووشون چیست,سووشون دانشور,سووشون یعنی چه,سووشون ویکی پدیا,سووشون اثر سیمین دانشور, نویسنده: پندار محبی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 23:20

هر سه چهار روز درمیان خیانت می کنم. در کابینت فنجان ها را باز می کنم، از خودم می پرسم:چه رنگی؟ بعد یکی را انتخاب می کنم، آبی، صورتی، قهوه ای، قرمز... چای میریزم، چای خوش رنگ که وقتی توی فنجان سقوط می کند هم زمان آواز هم می خواند، فنجان را برمیدارم میگذارم روی میز، روح چای بلند می شود و با ناز می رقصد، دست هایم را دور فنجان حلقه می کنم، گرم می شوم، سرد می شود. چای سرد با جوانه های چشایی آدم مهربان تر است، چای داغ می کشدشان. چای سرد را میچشم. تلخ است. تلخ بهتر است. قند نمی خورم. چای طعم خودش را دارد دیگر قند برای چیست؟ چرا چیزی که تلخ است را لابلای شیرینی قند پن

برچسب: نویسنده: پندار محبی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 23:20

بعضی ها واقعا برای داب اسمش حیف اند، یعنی گنده تر از آنی هستند که توی داب اسمش جا بشوند، باید داب اسمش را بندازند کنار بروند دنبال اسکار مسکاری چیزی که برایشان نون و آب داشته باشد. والا!!

برچسب: نویسنده: پندار محبی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 23:20

دلم می خواست دیگر نشود، اما شد. گفت که دیگر نمی شود، قول داد، اما زد زیر قولش، تمام وجودم یخ کرد. کاش نزده بود زیر قولش...پیرهن آبی پوشیده بودم. آدم که پیرهن آبی می پوشد مهربان می شود. مهربان شده بودم. کاش دیو نمی شد. مهربانی ام را ترساند. رفت کز کرد گوشه ی دلم، پتویش را کشید روی سرش، حالا حالا ها جرات نمی کند بیرون بیاید. حالا حالا ها مهربان نمی شوم. کاش نترسانده بودش...

برچسب: یک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست,یک نفر گوشه ی محراب دلم زندانیست, نویسنده: پندار محبی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 23:20

صفحه بندی